گلهای رنگارنگ ۴۸۹ - سه‌گاه

(هلالی جغتایی)

دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی
دل بی تو به جان بود، تو جانان که بودی
این غصه مرا کشت که غمخوار که گشتی
وین درد مرا سوخت که درمان که بودی
با خال سیه مردمِ چشمِ که شدی باز
با روی چو مه شمع شبستان که بودی
ای دولت بیدار به پهلویِ که خفتی
و ای بخت گریزنده به فرمان که بودی
شوری به دل سوخته افتاد بفرمای
امشب نمک سینه‌ی بریان که بودی


(هلالی جغتایی)

یار ما هرگز نیازارد دل اغیار را
گل سراپا آتش است اما نسوزد خار را
حال خود گفتی، بگو بسیار و اندک هرچه هست
صبر اندک را بگویم یا غم بسیار را


(هلالی جغتایی)

دل خون شد از امید و نشد یار یار من
ای وای بر من و دل امیدوار من
ای سیل اشک، خاک وجودم به باد ده
تا بر دل کسی ننشیند غبار من


(رهی معیری)

همراه خود نسیم صبا می‌برد مرا
یارب، چو بوی گل به کجا می‌برد مرا
با بال شوق ذره به خورشید می‌رسد
پرواز دل به سوی خدا می‌برد مرا
برگ خزان رسیده‌ی بی‌طاقتم رهی
یک بوسه‌ی نسیم ز جا می‌برد مرا
خواهش دل هرچه کمتر، شادی جان بیشتر
تا دلی بی‌آرزو باشد، چه غم باشد مرا


(اهلی شیرازی)

در لعل لبش چاشنی خنده ببینید
در آب حیات آتش سوزنده ببینید
ّنَظّاره کنید آینه‌ی طلعت او را
تا صورت حال من درمانده ببینید


(هلالی جغتایی)

دوستان عاشقم و عاشق زارم، چه کنم
چاره صبر است، ولی صبر ندارم، چه کنم
چند گویی، که برو دامنم از کف بگذار
وای اگر دامنت از کف بگذارم، چه کنم
گر چو مرغان خزان‌دیده بنالم، چه عجب
گل نمی‌بینم و آزرده‌ی خارم، چه کنم
دردمندان همه از صبر قراری گیرند
من که از عشق تو بی‌صبر و قرارم، چه کنم
عاشق زارم، چه کنم، عاشق زارم، چه کنم


دیدگاه‌ها