گلهای رنگارنگ ۵۸۰ - افشاری
(هوشنگ ابتهاج)
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زینگونه بسی آمد و زینگونه بسی رفت
(رهی معیری)
دلآرامی یا بلای منی؟
قبلهی عشقی یا خدای منی؟
شور عشق و جوانی، تویی تو
مراد من از زندگانی، تویی تو
اگر جویم مه، تو بر بام آیی
وگر نوشم می، تو در جام آیی
به چشمت، که بی تو، ز جان سیرم
نگاهی، نگاهی، که میمیرم
ز عشقت حاصل من نشد جز نامرادی
که در این بستر غم، دل من رنگ شادی
نمیگیرد
بیا این دم آخر، رها کن گفتوگو را
نگاهی به رهی کن، مرنجان دل او را
که میمیرد
دگر چون نی نالهها نکنم
شکوهی عشقت با خدا نکنم
چون که بوی وفایی نداری
دل و جان دردآشنایی نداری
چه شد آن شبها که با من بودی
به جای اشکم به دامن بودی
به چشمت، که بی تو، ز جان سیرم
نگاهی، نگاهی، که میمیرم
(رهی معیری)
ندانم کان مهِ نامهربان یادم کند یا نه
خرابانگیز من با وعدهای شادم کند یا نه
خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمییابم
لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه
صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگیندل
که تا گل در چمن باقیست، آزادم کند یا نه
من از یاد عزیزان یک نفس غافل نیَم، اما
نمیدانم که بعد از من کسی یادم کند یا نه
رهی از نالهام خون میچکد، اما نمیدانم
که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه