گلهای رنگارنگ ۴۵۹ - دشتی
(سعدی)
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بیافشاند
نقاش صبا چمن بیآراست
ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرج آنجاست
(سیمین بهبهانی)
یار من باش، که من یار وفادار توام
بستهی دام توام، مرغ گرفتار توام
دشمنی کردی و من یار توام
در عجب ماندهام از گریه و از خندهی خود
منِ دیوانه مگر، شمع شب تار توام
بی تو حاشا که من از خانه به میخانه روم
مست از بادهی آن لعل شکربار توام
یار وفادار توام
دوست گر شکوه کند رسم وفا کِی داند
دشمنی کردی و من یار توام
(خواجوی کرمانی)
گر آن مه در نظر بودی، چه بودی
ورش بر ما گذر بودی، چه بودی
مرا کز بیخودی از خود خبر نیست
گر او را این خبر بودی، چه بودی
بدینسان کز نظر یکدم جدا نیست
گرش با ما نظر بودی، چه بودی
مرا گویند درمان تو صبر است
دریغا صبر اگر بودی، چه بودی
روانم در شب هجران بفرسود
گر آن شب را سحر بودی، چه بودی
(حافظ)
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد، مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد، بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که درید
مکن ز غصه شکایت، که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید