گلهای رنگارنگ ۴۵۷ - همایون

(رضی‌الدین آرتیمانی)

جانا، دگر آشفتگی از موی که داری
آویخته دل در خم گیسوی که داری
جز بر رخ خوبت نگهم سوی کسی نیست
ای سنگ‌دل، آخر تو نظر سوی که داری


(بهادر یگانه)

چنگ افسون‌گر مانده خموش، ساقی مستان رفته ز هوش
باده‌پرستان مدهوش، محفل رندان خاموش
غنچه‌ی خونین و خسته، لب از خنده بسته، به ماتم نشسته
لاله افتاده از پا، به دامان صحرا، چو جام شکسته
تیره شد از غم عالم دل، عالمی دارم با غم دل
خداوندا، منِ تنها، در این دنیا، چه جویم، غمش را با که گویم
جهان غیر از دمی نیست، غم بیش و کمی نیست
نصیب ما ز دنیا، به جز درد و غمی نیست
ز آه دل نوای غم، برون ریزد دلم از این هستی
وزین بزم هستی گریزد، که فریادم به یاد او، ز جان خیزد


(بانو فخری)

افسرده‌دلم را هوس سیر چمن نیست
یک زلف به آشفتگی خاطر من نیست
از بس که به ناکام رود بر سر کویش
جز نقش قدم چشم کسی در پی من نیست


(شمس مغربی)

من که در صورتِ خوبان، همه او می‌بینم
تو نکو بین، که من آن روی، نکو می‌بینم
هر کجا در نِگرَد دیده، بدو می‌نگرد
هر چه می‌بینم از او، جمله از او می‌بینم
میِ باقی است که بی جام و سبو می‌نوشم
عکسِ ساقی است که در جام و سبو می‌بینم
بوی گلزار وی از باد صبا می‌شنوم
سرو بستان وِرا بر لبِ جو می‌بینم
مغربی آنچه تواش می‌طلبی در خلوت
من عیان بر سرِ هر کوچه و کو می‌بینم


(فدایی لاهیجی)

گر دیده گشایم، به جمال تو خوش است
ور چشم ببندم، به خیال تو خوش است
هیچ از تو به جز فراق تو ناخوش نیست
آن نیز به امّید وصال تو خوش است


دیدگاه‌ها