گلهای رنگارنگ ۴۵۸ - ماهور
گوینده:
آذر پژوهش(زلالی خوانساری)
نسیم آمد به طرْف باغ سرمست
سرِ زنجیرِ موجِ آب، در دست
نسیمی کز خرامش غم نخیزد
بلرزد گل وزان شبنم نریزد
نسیمی کو بتان را در غنودن
تواند چاک پیراهن گشودن
(سیمین بهبهانی)
گمان بَرَد یار دیرین که من غافل از کار دلم
آه، خدا داند که من عمری گرفتار دلم
دلم ز غم خسته بُود، لبم فرو بسته بود
شکوهها که از کس نکردم
جز خدای من باخبر نشد، کسی ز دردم
همچون گلها، همنفس با نسیم صبا
نشستم به بزم صفای چمن
که از خندهام بشکفد دلِ آشنای من
با دل پرحسرت بیآرزو
چون کنم با کس گفتگو
خنده به لب، جام بلا مینوشم
گر که در پیش نظر خاموشم
همچو می در نهان میجوشم
از سوزِ دل عمری به جان میسوزم
در زیر خاکستر نهان میسوزم، به جان میسوزم
روز اگر خندهبهلب خاموشم
شبهمهشب گریهکنان میسوزم
(زلالی خوانساری)
هوای ابر و ابر کمستیزه
که باران ریخت تیزان، ریزهریزه
ز نم نقش قدم زایل نمیشد
زمین تر میشد اما گِل نمیشد
(کلیم کاشانی)
با بینیازی از سر بستان توان گذشت
نتوان ولی ز مشتِ خسِ آشیان گذشت
در راه عشق گریه متاع اثر نداشت
صد بار از کنار من این کاروان گذشت
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم، با تو بگویم چهسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
(قصاب کاشانی)
بازآ که ز دل زنگزدا بلکه تو باشی
روشنگر آیینهی ما بلکه تو باشی
هرسو که بگردی نظرت جانب یار است
ای دیدهی من، قبلهنما بلکه تو باشی